تبليغاتX
پسر کوچولوی من

پسر کوچولوی من

امیرحسین کوچولوی ما

چه عجب!!!!!

واقعا که چه عجب هم داره با این دیر آپ کردنای من . دوستان وبلاگی زیادی رو هم از دست دادم چون نمیرسم به خونه هاشون سر بزنم ولی چی کار کنم به خدا نمیرسم زلزله ای شدی واسه خودت یه لحظه نمیتونم به حال خودت بذارمت.یکی از دلایل دیگه هم اینه که قالب قشنگمون مشکل پیدا کرد و یه سری از عکسات حذف شد که خیلی حالم رو گرفت.

الان هم زیاد فرصت نوشتن ندارم همین حالا رفتی روی تخت ما ایستادی و داری از پنجره بیرون رو نگاه میکنی و واسه خودت قان و قون میکنی.

شیرین عسلم برات یه سی دی خریدم که آموزش صدای حیوانات و الفبا و صداهای مختلفه لپ تاپ رو هم آوردم توی اتاقت که راحت تر باشی . تا سی دی رو برات میذارم اولش توجه میکنی و گوش میدی ولی وقتی که خسته میشی و کنجکاو میشی که این صداها از کجا داره میاد بلند میشی و فضولی میکنی و آخر سر هم در لپ تاپ رو میبندی.

توی این چند وقته که از پیش امام رضا اومدیم خیلی بهتر شدی که من همه اینا رو از لطف بیکران خداوند و اون امام عزیز میدونم چرا که اگر خداوند نمیخواست تو شرایطتت میتونست خیلی بدتر از اینها باشه.

از کلاسهات بگم که هنوز پیش آقای حیدری، آقای جهانی و خانم قدمگاهی میری که پیش آقای حیدری خیلی بی قراری میکنی ولی پیش بقیه خیلی خوبی و دوست داری که اونجا بمونی . خودت قبل از اینکه کلاست شروع بشه میری در تک تک کلاسها رو میزنی و اونها هم چون خیلی دوستت دارن چیزی بهت نمیگن. بعد از کلاس هم که نمیخوای از اونجا دل بکنی و باید به زور بیاریمت بیرون. کلا توی کلاسهای ذهنیت خیلی پیشرفت کردی . حلقه های هوش رو خوب انجام میدی هر چند بلد نیستی به ترتیب بذاری، کره هوش رو انجام میدی، پازلهای گیره دار رو بلدی، رنگهای قرمز و آبی و زرد رو میشناسی البته نه به اسم بلکه همرنگهاش رو پیدا میکنی، سیب و موز و خیار و توپ و ماشین رو یاد گرفتی. دست و سر و پا و خیلی عذر میخوام شنگول و گوش و زبون رو میشناسی. وقتی بهت میگم توپت رو بیار میری میاری همین طور ماشینت رو. پرت کردن توپ رو یاد گرفتی. بوس کردن رو بلدی. زدن رو بلدی. ناز کردن رو بلدی. سر خوردن، کشیدن، هل دادن، دست زدن، بای بای و نانای کردن رو بلدی. وقتی میگم برو ددر رو نگاه کن میری بالای تخت و از پنجره بیرون رو نگاه میکنی. وقتی کلاهت و عینکت رو میدم و میگم بذار سرت میذاری روی سرت. کفشهات رو درمیاری. وقتی بهت میگم امیرحسین چی میخوره میگی پوف . چیدن لگو و از هم باز کردنشون رو یاد گرفتی. دست و پای عروسکت رو میشناسی. وقتی دستمال دستت میدم و میگم دهنت رو پاک کن پاک میکنی. الو کردن رو بلدی. خاموش و روشن کردن برق رو بلدی. بالا و پایین رو بلدی. بازی رد کردن مهره ها از سوزن رو یاد گرفتی. نی رو ماهرانه داخل بطری میندازی. بالا و پایین رفتن از پله رو بلدی و از پله های کوتاه بدون اینکه دستت رو بگیری بالا و پایین میری. وقتی شیر آب رو باز میکنم و میگم دستت رو بشور دستت رو میگیری زیر آب و میخوای آب رو بگیری. یاد گرفتی که در رو از دستگیره باز کنی و وقتی که تهران میریم و میخوای بری توی حیاط بازی کنی و چون یکراست میری و در کوچه رو هم باز میکنی و مامان زری در راهرو رو قفل میکنه میای دستم رو میگیری و میبری اونجا که در رو برات باز کنم.سر سری و اسب سواری کردن رو بلدی.

عاشق ماشین بازی کردن پشت مبل و توپ بازی زیر کابینتی . توپت رو از عمد میندازی زیر کابینت و سعی میکنی درش بیاری ولی اگر دستت نرسه جیغ میکشی و ازم میخوای که بهت بدم.

بسیار علاقه داری که روی شیلنگ آب ماشین لباسشویی بشینی و تاب بخوری. یه شب این کار رو کردی و ما دیگه توی آشپزخونه نرفتیم و خوابیده بودیم که احساس کردم یه نفر توی آشپزخونست. دیدم بابا بهنام بیچاره ساعت ۴ صبح داره تی میکشه. گفت شما که دیشب سوار شیلنگ بودی آب نشت کرده و آشپزخونه رو خیس کرده.

کلاسهای بلعت هم خیلی خوب پیش رفته. حساسیت دهانت که باعث میشد عق بزنی کامل از بین رفته و حرکات فکت خیلی خوب شده ولی هنوز نمیتونی غذای سفت بخوری البته من برات شفته پلو درست میکنم که به زور ماست میخوری ولی چیزهایی مثل میوه و کیک و نون و بیسکویت نمیخوری.

یه کلاس گفتار هم به کلاسهات اضافه شده که خانم بنی مصطفی هست که پیش آقای جهانی ایناست و من فعلا که دو جلسه رفتی راضیم.

در آخر هم از خداوند متعال سپاسگزارم که نعمتهاش رو شامل حال ما کرده و امیدوارم که بتونم شکر نعمتهاش رو به نحو احسن به جا بیارم.

دوستت دارم عزیز دلم . یه عالمه بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 10:32  توسط مامان حدیث  | 

سفر مشهد

بالاخره امام رضا طلبید و ما در روز ۷ فروردین عازم مشهد شدیم. با قطار رفتیم و خاله سمانه رو هم با خودمون بردیم . چون من میدونستم تنهایی از عهده کارهای شما برنمیام.

توی این سفر شما خیلی پسر خوبی بودی و اصلا اذیت نکردی. برات یه عالمه سوپ میکس شده بردم و سیب زمینی و هویج پخته شده و طبق معمول گوشت کوب برقیم هم همراهم بود. خداروشکر اصلا بالا نمیاوردی و سالم و قبراق بودی.

هتلمون هتل تهران بود که به حرم خیلی نزدیک بود و شما هم گاهی تا حرم پیاده میومدی و گاهی با کالسکه. توی حرم هم که کلی ذوق میکردی چون یه عالمه چراغ دیده بودی که عاشقشی.

چون تو همراهمون بودی و هوا هم یه خرده شبها خنک میشد نمیتونستیم زیاد بیرون برای گردش بریم و خیلی جاها رو نتونستیم بریم. فقط الماس شرق، پروما، و پارک ملت رو رفتیم که خوب بود و شما با ما همراهی میکردی و ضد حال نبودی.

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 18:58  توسط مامان حدیث  | 

سال نو مبارک

 

پسر گلم این دومین نوروزی هست که کنار ما هستی . نوروز گذشته رو نمیخوام به یاد بیارم چرا که تو توی بدترین شرایط بودی و هیچ کس نمیدونست مشکلت چیه مطمئنم که تو هم خاطره خوبی ازش نداری پس امیدوارم که امسال رو با سلامتی سپری کنی و سال خوبی رو پیش رو داشته باشی.

 

خداوند رو به خاطر نعمتهایی که به من داده سپاسگزارم و از خداوند منان شاکرم که در سال گذشته در مورد تو لطف زیادی رو به ما کرد. اتفاقات خیلی بدتری میتونست بیفته ولی خداوند ازت محافظت کرد و نذاشت خیلی صدمه ببینی و الان هم که به لطفش روز به روز بهتر میشی هر چند روند بهبودیت خیلی کنده و زمان زیادی میبره ولی من هم خیلی صبورم و به امید روزی هستم که سالم و سلامت بشی عزیز دلم.

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 10:57  توسط مامان حدیث  | 

قلعه جادویی

نمیدونم با چه رویی دوباره اومدم برات بنویسم آخه اصلا حال و حوصله و وقت نوشتن رو نداشتم. قبل از عید یه عالمه کار داشتم همش بین تهران و کرج بودم و اصلا وقت نمیکردم درست و حسابی پای کامی بشینم و برات بنویسم. یه عالمه از دوستات بهمون عید رو تبریک گفتن ولی من انقدر بی معرفت بودم که حتی نرسیدم بهشون سر بزنم.

از قبل از عید برات میگم که دو هفته مونده بود به عید بردمت قلعه جادویی که مکان سرپوشیده بازی برای بچه هاست. خیلی جالبه که از اونجا بی نهایت خوشت اومد طوریکه تا رسیدیم اونجا با اینکه برای بار اول بود که اونجا میرفتی تا کفشهات رو درآوردم دویدی رفتی سمت بازیها و با جیغ زدن و قان و قون کردن خوشحالی خودت رو نشون دادی. نسبت به قبل خیلی بهتر شدی به بچه ها یه نیم نگاهی داری وقتی اونا جیغ میزنن تو هم جیغ میزنی . طرز استفاده از وسایل بازی رو بهتر از قبل بلد شدی. اونجا انقدر بهت خوش گذشت که دو ساعت اونجا موندیم . بعدش من از خانومی که که اونجا بود خواستم که صورت ماهت رو نقاشی کنه که متاسفانه به دلیل عدم همکاری شما و اینکه میخواستی بری ازی کنی فقط تونست دو تا قلب روی صورتت بکشه.

اون شب انقدر خسته شده بودی که تا ماشین گرفتم برگردیم خونه وقتی توی ماشین نشستی خوابت برد. تصمیم گرفتم که از این به بعد که روزها طولانی تر و هوا هم بهتره بیشتر ببرمت اونجا.

به امید خدا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 9:19  توسط مامان حدیث  | 

مهمونی خاله هانی

میدونم این مریضیا از کجا میان. امیرحسین از اون دفعه که بردمش دکتر آسم و آلرژی و خوب شد بلافاصله بعد از چهار پنج روز دوباره سرما خورد و هنوز هم سرماخوردگیش خوب نشده ولی نمیدونم به لطف داروی امپرازول هست یا دست آقای دکتر (چون من خیلی به دست اعتقاد دارم) که این دفعه خیلی بالا نیاورد و اذیت نشد. خدایا شکرت.

پسرکم خیلی شیطون بلا شده . از اونجا که همیشه پشت پنجره تشریف دارن چند نفر از اقوام ایشون رو پشت پنجره دیدن و روزی که خونه خاله هانی مهمون بودیم بهمون گفتن که این آقا پسرتون خیلی زود دید زدن رو شروع کرده و از بالا توی کوچه رو دید میزنه که کی رد میشه و حالا منتظر هست که کی از راه برسه خدا میدونه.

جمعه دو هفته پیش جلسه صندوق خانوادگی بابا بهنام اینا بود که البته به خاطر اینکه شما هم بتونی بیای جمعه برگزار کرده بودن. به همین خاطر ما جمعه صبح زود از خونه مامان زری اینا اومدیم خونمون تا کارامون رو بکنیم و عصری بریم خونه خاله هانی اینا. شما هم از صبح شیطونی کردی و نخوابیدی و درست وقتی که میخواستیم بریم بیرون خوابت برد. اونجا هم یکی دو ساعتی خواب بودی ولی من که دیدم همه به خاطر شما روز جلسه رو جابجا کردن بیدارت کردم. از اونجایی که پسر خوبی هستی با اینکه وسط خوابت مزاحمت شده بودم اصلا نق زدی و آقا بودی. اونجا دیدم که رفتی توی اتاق کسری و یه خرده با کسری و بردیا بازی کردی. البته چون زیاد نی نی ندیدی بیشتر مات زده بودی و اونا رو نگاه میکردی. بعدش هم شام رفتیم خونه مامان بهجت. مامان بزرگ از دیدن شما خیلی خوشحال شد. مامان بزرگ برات یه بلوز و شلوار کادو خریده بود که بهت داد. اونجا خیلی شیطونی میکردی. تا ازت غافل میشدیم میرفتی و ماشینت رو مینداختی توی ظرفشویی. سر شام هم مدام دور ما سه نفر می چرخیدی و به هر کدوم از ما که میرسیدی یه بوس بهمون میدادی. اونجا مامان بزرگ خیلی باهات حرف زد. سر شام چند بار بهت گفت پوف و شما هم تکرار میکردی البته میگفتی پوو ولی بعد از چند روز یادت رفت. حالا نمیدونم همه بچه ها همین طوری هستن یا شما چون درک صحیحی از معنیش نداشتی یادت رفته.

از شیطنتهات بگم که خیلی خیلی خیلی شیطون شدی و قابل کنترل نیستی. اسباب بازیها و ماشینهات که توی کل خونه ولو هست. هر وقت بهت میگم امیرحسین ماشینت کو میری و یکی دیگه از ماشینهات رو میاری. عاشق توپ ایروبیکت هستی . مدام با اون بازی میکنی. دوست داری دراز بکشی و من اونو بیارم روی صورتت و تو با دستهات پرتش کنی بالا. اونقدر توپت رو دوست داری که  اگر من بخوام روش بشینم نق میزنی و منو بلند میکنی و خودت میشینی. به مضرابهای بلز بیشتر از خودش علاقه داری. البته این رو هم بگم که خیلی خوب بلز میزنی و دو دستی زدنت هم بهتر شده. هر جای کمدت هم که قایمش کنم دوست داری از کمد بالا بری و بیاریش پایین و باهاش بازی کنی.

توپ بازی کردن رو تقریبا یاد گرفتی و خیلی هم دوست داری که سه تایی با بابا بهنام بشینیم و توپ بازی کنیم. یه توپ لیزری هم بابا حسن برات خریده که اون رو هم دوست داری چون چراغ داره. دوست داری کله معلق بزنی همچین ژستش رو میگیری که انگار صد بار این کارو کردی ولی خدا رو شکر که هنوز بلد نشدی.

بلع و جویدنت نمیتونم بگم خیلی خوب شده ولی حساسیتت انقدر پایین اومده که وقتی نون رو توی دهنت میذارم مک میزنی تا یه خرده از نون کنده میشه ولی بازهم اونو نمیجوی بلکه قورت میدی. ژله و کرم کارامل رو دوست داری. عاشق پفکی ولی علاقه ای به خوردن غذای میکس نشده نداری.

وقتی مامان زری به شوخی میخواد دعوات کنه و میگه بزنمت؟ شما هم از خودت دفاع میکنی و میگی اااا (با کسره) . وقتی ما سرفه، عطسه، گریه یا خنده میکنیم فورا تقلید میکنی و ادای ما رو در میاری.

بده و بگیر رو حرفه ای یاد گرفتی. لگو چیدن رو خوب یاد گرفتی. حلقه هوش رو خوب بلدی(البته به شرطی که من به ترتیب جلوت بذارم). چیدن پازلهای گیره دار رو یاد گرفتی(اون هم به شرطی که جاش رو بهت نشون بدم). وقتی میگم دستها بالا دستهات رو میبری بالای سرت و وقتی میگم پایین، سریع دستهات رو میندازی پایین. وقتی دعوات میکنم کاملا متوجه میشی وقتی بهت میگم برو ددر رو نگاه کن میری بالای تخت و بعدش هم پشت پنجره.

میفهمی که ما با با لیوان آب میخوریم بنابراین وقتی تشنه ای و داریم آب میخوریم میای لیوان رو از جلوی دهن ما میکشی و میبری سمت دهن خودت.

چند روزی بود که وقتی بهت می گفتیم زبونت کو، زبونت رو میاوردی بیرون و میگفتی اوممممممممم ولی ظاهرا خیلی فراموشکاری چون بعد از چند روز یادت رفت.

وقتی که لباس رو از تنت در میاریم می فهمی که دوباره باید لباس تنت کنی به همین خاطر دولا میشی و سرت رو میاری جلو که لباست رو تنت کنم . وقتی هم که جیش میکنی و میخوام عوضت کنم تا بازت میکنم، دو تا پاهات رو میگیری بالا که بتونم پوشک رو از زیرت در بیارم.

عاشق این هستی که توی بغل خاله سمانه بشینی و به محتویات موبایلش نگاه کنی. وقتی میریم خونه مامان زری اینا میری بالا سراغ کامپیوتر خاله سمانه و موس کامپیوترش رو هر جای میزش که باشه پیدا میکنی و میکشی میندازی پایین.

دیشب هم با بابا بهنام رفتیم برات صندلی ماشین خریدیم و وقتی که از خونه مامان زری اینا برمیگشتیم دیگه شما واسه خودت جایی داشتی و رفتی سر جات نشستی و خیلی زود خوابیدی گلم.

امروز هم تولد خاله سمانه هست که همینجا از طرف خودم ، بابا بهنام و امیرحسین بهش تبریک میگم.

خلاصه اینکه ماه شدی گلم، ماه و دوست داشتنی. همین جا از زحمات آقای حیدری، خانم قدمگاهی، آقای دانش آذر و آقای جهانی تشکر میکنم  که همشون تو رو یه جور دیگه دوست دارن و میگن یکی از شیطون ترین بچه هایی هستی که میری پیششون و همه اتاقشون رو به هم میریزی.

 

عجب آداپتور خوشمزه ای!

 

اینجا موهای پسملی رو ژل زدم ببینم چه شکلی میشه

 

اینجا پسملی خونه خاله هانی تازه از خواب بیدار شده

 

کسری، بردیا و امیرحسین

 

بردیا و امیرحسین

 

یه کار بد از امیرحسین که تا ازش غافل شدم رفته توی دستشویی تازه اینجا منتظر بود ازش عکس هم بگیرم

 

بابا حسن و امیرحسین. این رو هم بگم که امیرحسین عاشق بابا حسنه تا بابا حسن حرف میزنه از اول تا آخر با لبخند بهش نگاه میکنه.

 

امیرحسین و ژست کله معلق

 

این حباب ساز رو پنچ شنبه برای امیرحسین خریدم که خیلی دوستش داره

 

امیرحسین در حال نون خوردن البته نون رو با پستونک اشتباه میگیره

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 12:22  توسط مامان حدیث  |